از
سیبستان :
"يک جهانی بودن از رمزهای رضايت از زندگی است. "
و همین کافی بود تا بفهمم چرا احساس "جدایی" میکنم از کسانی که پیوسته یکی و یه جور و یه راهند...و من گیجم. (و بعضی لحظه ها هم که خستم از گیجی، حسودی می کنم بهشون)
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 19:59 توسط سمیرا
|
کل زندگی .....کل زندگی همچین چیز گنده ای هم نیست : برای من غیر از کار و درس و تفریح نیست.کار.درس.تفریح.همیشه فکر می کردم حتما اینجوری نیست وقراره اتفاق بزرگی بیفته . حتما . اما الان میدونم که کل زندگی همینیه که داره پیش میره و همین لحظه است .....
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 19:1 توسط سمیرا
|
چی بگم دیگه، از روزی که خریدمش به این روزش هم فکر کرده بودم .بدیهیه که آدم همینکه متولد میشه، مرگش هم وجود پیدا می کنه....قیافه اش ناراحت کننده است.اما اصلا ناراحت نشین .این زندگیه و زیباهم هست
+
نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت 18:6 توسط سمیرا
|
این درخت که این برگ رو ازش یادگار گرفتم(یعنی یه کار بد!) من رو از هیاهوی محیط به خلوت "طبیعت" برد و آرامش لبریز شد...برا همه باید همینطور باشه...نمی دونم
+
نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 21:11 توسط سمیرا
|
همایش بهینه سازی مصرف سوخت در ساختمان بودیم امروز.....هر چی می گذره بیشتر عاشق رشته ام میشم.خوبه که آدم عاشق زندگی روزمره اش بشه تا دیگه معنی روزمره نگیره!....پایدار باشید.
+
نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 20:48 توسط سمیرا
|
یه صبح دیگه یعنی باز می خوام خوب بمونم و زندگی کنم....
+
نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 7:54 توسط سمیرا
|
یه دوره هایی راه زندگیم رو کلی گم می کنم....فقط نباید غافل بود از این سرگردونی ها تا زودی راهت رو بسازی یا پیدا کنی یا برگردی....
+
نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 18:38 توسط سمیرا
|
....معنی روزمرگی زندگی رو گم کردم.اصلا خود جمله ام درسته؟....به یه تلنگر تمام جزئیات و کلیاتی که از زندگیم ساختم زیر و رو میشه! حالا چجوری تو بطن هر لحظه به خودت نیرو بدی کار سختی میشه...
+
نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 18:34 توسط سمیرا
|
هنر را در ایران خریدار نیست رواجی در این تیره بازار نیست
ز دانشکده هر که می آید برون مقامی طلب می کند از جنون
خدا داده را حاجت شانس نیست هنرمند محتاج لیسانس نیست
به جز علم و فن هیچ ناید به کار ز کاغذ نشد مملکت استوار
به نادان اگر صد گواهی دهند چو بار کتابی است بر خر نهند
گواهی سعدی بگو از کجاست هنوزش به دنیای ما رهنماست
مهندس به کاخ خشایار کیست پل خواجه را طرفه معمار کیست
بسوزان که مدرک نیاید به کار هنر چون نداری شوی شرمسار
چه حق گفته که مدرک گرفتیم بیسواد.کار هم که می کنیم سخت میشه گفت چیزی بشیم.....این کتاب خوب بود : "خاطرات استاد حسین لرزاده . حسین مفید" تازه فهمیدم چقدر پر بودن استاد معمارهایی که ادعا نداشتن.اما کار بلد بودن.......شاید هنوز دیر نباشه: بجنبیم و آگاهانه پیش بریم به چیزی که داشتیم و از دست دادیم دوباره برسیم....
+
نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 20:15 توسط سمیرا
|
اگر تو فارغي از حال دوستان يارا
فراغت از تو ميسر نميشود ما را
+
نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت 16:43 توسط سمیرا
|
...مدتهاست اصل رو بر این گذاشتم که در زندگی باید به شادی برسی . حالا از بیرون از من میاد یا از وجود خودم...
+
نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت 12:44 توسط سمیرا
|
+
نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت 12:27 توسط سمیرا
|