تبليغاتX
ایمان
برای خوب بودن و خوب موندن...
اینجا...همین جاست که آه می کشه...به یاد میاره ...آرامش می گیره..از زمانی که گذروندم و خوووب گذشته.شایدم از زمانی که گذشته و خووووب گذروندم...دنیا که نمی تونه فقط یه بازی بزرگ باشه،نه ؟!حتما اینطور نیست...
+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 21:30  توسط سمیرا  | 

...نگاهت میکنم.آرومی.

میخوام همینطور که خوابی بگم و بدونی که آسمون زندگیمی ...همین.

من فراموش کردم بهم جریان دادی .فراموش کردم یه چیز کوچولو اون ته ته های دلم مونده،هست، که زبون همدلیمون بود..."برای"ما بود....فراموش کردم که ما وجود دادیم بهش ، همه چیز زندگیمونو معنی می کرد ،جریان می داد ....از خودم می پرسم چی شد یه دفعه ، درگیر درگیریها شد؟ غبار گرفت؟

از خودم می پرسم " ایمانت کجا رفت ؟ "...حالا امروز صبح که آسمونمو دیدم، آفتاب نبود،اما آبی بود و ابرهای سفید کوچیک داشت.روشن بود و دوست نداشت هیچی این روشنی،آرامش،آرامشو ازش بگیره........

 

hadye be man 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 7:31  توسط سمیرا  | 

باید حتما چیزی بگم:

می دونم غرق زندگی ای شدی که منم

... و فکرت مشغول روزمرگی هاییه که اول خطش باز منم....

 

 می خوام زنده گی کنی...کنیم...با معنی ای که خودمون ساختیم ازش ، چون از خودش چیزی بر نمیاد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 22:27  توسط سمیرا  | 

...تو دغدغه های زندگی روزمره که غرق میشی زمان و مکانت محدود میشه . ولی یه چیز بی ربط و کوچیک تو رو به بالای محیطی که توش هستی می کشه....داستان این جمله خبری هم طولانیه . بماند. ..فقط اینکه من یهو دلم بچه خواست .
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 17:47  توسط سمیرا  | 

...موفقیتهای کوچک...وقتی دلم رو شاد می کنند...

..و... تلاش وقتی از شکست می ترسی ...

...و تلاش

+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 12:34  توسط سمیرا  |