|
برای خوب بودن و خوب موندن...
|
...نگاهت میکنم.آرومی.
میخوام همینطور که خوابی بگم و بدونی که آسمون زندگیمی ...همین.
من فراموش کردم بهم جریان دادی .فراموش کردم یه چیز کوچولو اون ته ته های دلم مونده،هست، که زبون همدلیمون بود..."برای"ما بود....فراموش کردم که ما وجود دادیم بهش ، همه چیز زندگیمونو معنی می کرد ،جریان می داد ....از خودم می پرسم چی شد یه دفعه ، درگیر درگیریها شد؟ غبار گرفت؟
از خودم می پرسم " ایمانت کجا رفت ؟ "...حالا امروز صبح که آسمونمو دیدم، آفتاب نبود،اما آبی بود و ابرهای سفید کوچیک داشت.روشن بود و دوست نداشت هیچی این روشنی،آرامش،آرامشو ازش بگیره........


باید حتما چیزی بگم:
می دونم غرق زندگی ای شدی که منم
... و فکرت مشغول روزمرگی هاییه که اول خطش باز منم....
می خوام زنده گی کنی...کنیم...با معنی ای که خودمون ساختیم ازش ، چون از خودش چیزی بر نمیاد...
...موفقیتهای کوچک...وقتی دلم رو شاد می کنند...