|
برای خوب بودن و خوب موندن...
|
شروع :...
سلام.
به این فکر می کنم که وقتی یه دوست "خوب" داری که حاضری روُش قسم بخوری که تا همیشه بهترین دوستته،...واقعا تا کی می تونیم برا هم موندنی باشیم؟ ...اما تو تا همیشه دلخوش بمون/امید نگه دار/خوشبخت بمون
باید به شانی زنگ بزنم برای نقشه های آقای جودی.اما بی حوصله ام.
الان بعد از مدتهای زیاد دوری از کتاب.کتابی که شانی اون شب که غر زدم حالم خوب نیست برام خرید ، تموم کردم.بارها تو قفسه کتابفروشی دیده بودم و حتی بر نداشتم ورق بزنم.احساس بی اعتباری هر چیز و همه چیز، حالمو از کتاب خوندن و چیز دونستن و حالیم بودن بد می کرد. از "کلاریس" داستان فهمیدم ذهن من نیست فقط که با مرور جزئیات خسته ام می کنه...
چند وقتیه احساسهام شدید و زود عوض میشه...در نتیجه روو هیچ فکریم حساب وا نمی کنم.
هروقت غر می زنم از خوب و بد شدن، یادم میاد اونوقت چه جوری قدر لحظه های نابی که احساسهای خوب از زندگی می سازن رو بدونم؟...

می خوام آزاد باشم .نه از چیزی بیرون از خودم.از خودم.ذهنم.فکرم.
هنوز هم هست.شک ندارم . شک نمیکنم . .....دیگه شک نمی کنم.