|
برای خوب بودن و خوب موندن...
|
مشغول کارم هستم ، موسیقی گوش میدم
یه لحظه به خودم میام که یعنی لحظه هایم اینقدر خالیند ؟
خوب که فکر می کنم می بینم همه لحظه هایم را دارم همین کار رو می کنم: پر می کنم.....
فقط به دید خوب ببینید.
تو میگی زمانی اینطور بودی که مشغولیتها و فعالیتهاتو که کم کم زیاد کردی این احساسهای بی مفهوم کم کم رفتن بدون اینکه حواست باشه اصلا که "خوب" شدی..و این عالیه. همینو می خوام من.
....خوب،روزمرگی های زندگی حتما یه هدف دارن؟ خوب، من حتما باید از آخرش با خبر باشم.خوب،حالا کجای این راهم؟....فکر.فکر.فکر....پیچ خوردن و آخر بی خیال شدن و رد دادن قضیه که مدت خیلی کوتاهی طول می کشه و دوباره زود بر می گردم و همون افکار رو ادامه میدم...
اونقدر که یه لحظه هایی دلم یه روز گوگولی و رنگی میخواد که من به خودم برسم برم بیروون بگردم و نگرانی طرف پر دغدغه زندگی رو نداشته باشم.اینو هم که دلم می خواد ،تندی بر می گردم به خودم میگم :آهان،تنبلی دیگه که ...
نمی دونم چرا اینجوری بودم و هستم که خنده ی شادی "زیاد" میاد برام،از یه محیط "خیلی"پر از این شادیها زود خسته می شم و مهمونی و رقص و ...تا مدت کوتاهش قابل تحمله برام...بیشتر این موقعها هم فقط دوست دارم لحظه های خنده آدمای اطرافم،کسایی که دوسشون دارم رو "تماشا"کنم و کیف کنم ...