تبليغاتX
ایمان
برای خوب بودن و خوب موندن...

 

مشغول کارم هستم ،  موسیقی گوش میدم

یه لحظه به خودم میام که یعنی لحظه هایم اینقدر خالیند ؟

خوب که فکر می کنم می بینم همه لحظه هایم را دارم همین کار رو می کنم: پر می کنم.....

 فقط به دید خوب ببینید.

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1385ساعت 10:47  توسط سمیرا  | 

پس چرا اینطوریه ؟ وقتی حالمو می پرسن .چیزی ندارم بگم...هیچ بهونه ای نیست.هیچ . اما ....خسته شدم آخر.یه نجات دهنده ای از بیرون از من بیاد که من خستم برای نجات خودم....حتی از این همه غر غر خودم خستم و از این آدم مرده خسته تر...برای تو هیچ کاری نمی کنم و همش مهربونیت منو خوب می کنه...دوباره من خرفت میشم و بد...دلم میخواد " شاد و سر حال" باشم برای تو .من چمه؟

تو میگی زمانی اینطور بودی که مشغولیتها و فعالیتهاتو که کم کم زیاد کردی این احساسهای بی مفهوم کم کم رفتن بدون اینکه حواست باشه اصلا که "خوب" شدی..و این عالیه. همینو می خوام من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 14:50  توسط سمیرا  | 

بی حوصله ام . در اتاقمو می بندم و خودمو تنها گیر میندازم تا صد باره مرور کنم:

....خوب،روزمرگی های زندگی حتما یه هدف دارن؟ خوب، من حتما باید از آخرش با خبر باشم.خوب،حالا کجای این راهم؟....فکر.فکر.فکر....پیچ خوردن و آخر بی خیال شدن و رد دادن قضیه که مدت خیلی کوتاهی طول می کشه و دوباره زود بر می گردم و همون افکار رو ادامه میدم...

اونقدر که یه لحظه هایی دلم یه روز گوگولی و رنگی میخواد که من به خودم برسم برم بیروون بگردم و نگرانی  طرف پر دغدغه زندگی رو نداشته باشم.اینو هم که دلم می خواد ،تندی بر می گردم به خودم میگم :آهان،تنبلی دیگه که ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 16:15  توسط سمیرا  | 

شادی!    نه خنده و لبخند.....شادی وقتیه که  آرومم ، قوی ام و بی نیاز از زمان و زمین .وقتی که خودم و دلم هر دو "نفس می کشیم" ..... و حتما هستن آدمای اطرافم که با این مدل شادی من ، شادن... و البته حتما آدمایی هم هستن که چون کم لبخند میزنم شاکی میشن .

نمی دونم چرا اینجوری بودم و هستم که خنده ی شادی  "زیاد" میاد برام،از یه محیط "خیلی"پر از این شادیها زود خسته می شم و مهمونی و رقص و ...تا مدت کوتاهش قابل تحمله برام...بیشتر این موقعها هم فقط دوست دارم لحظه های خنده آدمای اطرافم،کسایی که دوسشون دارم رو "تماشا"کنم و کیف کنم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 22:43  توسط سمیرا  |