|
برای خوب بودن و خوب موندن...
|

تو محکومی سمیرا
لحظه ها خود خوشبختی اند.
لحظه ها بی اندازه اند
به اندازه بی اندازه ها سوزاندی لحظه های خوشبخت را...
با توام!
رها کن دغدغه ها را، رها کن
رها کن مرا:خود را
رها کن آن از زندگی را که زندگی نیست وتنها تویی که می اندیشی غرق در زندگی هستی...
دلم قد آسمان وسیع بود و نفس می کشیدم :آسمان را برگردانم.
آسمان از آن من بود،به ارزانی بایدها و نبایدهای روزمرگی باختمش...
حالا فقط دلتنگشم به اندازه بی اندازه ها...
دلتنگ لبخند تو نه بر لبانت، که بر جانت... ...................................................
امروز خوبم و آهنگ شاد گوش میکنم:
ای یوسف خوشنام ما،خوش میروی بر بام ما
ای در شکسته جام ما، ای بر دریده دام ما
ای نور ما،ای سور ما،ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما،تا می شود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما،ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما،نظاره کن در دود ما
ای در گل بمانده پای دل،جان میدهم چه جای دل
وز آتش سودای دل، ای وای و دل،ای وای و دل
ای وای و دل،ای وای و دل ....................
یادته موهامو خشک کردی...این ها عشق من به زندگی اند.
میدونم خوبیت!! نداره حرف خصوصی زدن .اما اینجا رو فقط برای تو مینویسم و برای من خصوصیه.
****
از دونستن و ندونستنم ،فهمیدن و نفهمیدنم،فقط همینو میدونم که دارن روزها رو از من میگیرن و بس.
پس همین، کافیه که رمززندگی رو بفهمم :
رها کردن همه نفهمیدن ها و ندونستن ها . سوالها و چراهای زندگی.فکرها و احساسها.
شاید امروز همان نقطه عطف است....
میدونم.من خوشبختم تو رو کنارم دارم...میدونم...اما چمه؟
صحنه های زندگی بیشتر لحظه ها شادم نمی کنن و کمتر لحظه هاست که مبتونم باورشون کنم....
من همه خوشبختی ام.در کنارت شادم و از دوریت غمگین.تو بهترین همراهی برام.بقیه دنیام هم روتین از نوع معمولی و خوبشه...پس دیگه چی میمونه از کل این زندگی کوچیک که مردم بهش دلخوشن و من نیستم...
ثبت این نوشته یعنی اعتراف مقابل تو...؟ خوب،این جور لحظه ها هم میان دیگه..بالاخره میان...