تبليغاتX
ایمان
برای خوب بودن و خوب موندن...
دوست دارم اطرافیانم رو با هر منشی که دارن جدی بگیرم.این عالیه
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 15:55  توسط سمیرا  | 

فروغ از یه کتاب نقل قول کرده که "هر اعتقادی که ما را فقیر و بیچاره نگه‌می‌دارد باید دور انداخته شود. اگر باورها و اعتقادات شما کمکی به شما نمی‌کند، آنها را کنار بگذارید.اعتراف به اشتباه بودن باورها کافی نیست.وجود این باورها مایه درد و رنج است.برای شروع کار نسبت به باورهایی که در آنها از لفظ باید استفاده‌می‌شود هشیار باشید:
مردم باید محبتها را پاسخ بدهند!
مردم باید مرا ستایش کنند!
مردم باید ملاحظه بیشتری داشته‌باشند!
مردم باید حق‌شناس باشند!
شاید به نظر برسد که این فهرست باید‌ها یک‌سری توقعات منطقی هستند. اما اگر این باورها را نداشته‌باشیم چه می‌شود؟ اگر مردم مطابق توقعات ما رفتار نکنند چه اتفاقی می‌افتد؟وقتی این بایدها را برای دیگران قایل می‌شویم ولی آنها اعتنایی به توقعات ما نمی‌کنند احساس می‌کنیم که مورد بی‌احترامی و ناسپاسی قرار گرفته‌ایم اما وقتی که این بایدها را فراموش می‌کنیم صرف‌نظر از نوع رفتارهای دیگران می‌توانیم شاد و خوشبخت زندگی کنیم.
اعتقاد به‌باید‌ها هیچ کمکی به ما نمی‌کند زیرا دنیای واقعیت‌ها باید را نمی‌شناسد. باید و نبایدی وجود ندارد. همه‌چیز همین است که هست. وقتی از واقعیت انتقاد می‌کنیم، همیشه بازنده می‌شویم."

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 1:3  توسط سمیرا  | 

طی طریق زندگی.....

گذران مراحل اون که حتما هم میگذرن چون تقدیر اینه.

چالش با دغدغه های کوچیک و بزرگ.....

خوب موندن.امید داشتن.......

آخرش خوشبخت بودن........

بیا خدای من....بیا از نو بهم اعتماد کنیم که ریشه های  قدیم دوستی مون بهم تنیده بشن و ساقه های پیرمون جوونه بده....دو تا جوونه برنگ سبز زرد برگهای بهار....

بیا به تو نیاز دارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 0:47  توسط سمیرا  | 

نیاز به یه دنیا انرژی دارم....یه دنیا زندگی و شادی...

انگار از اون روزی فراموش شدم که زن شدم ، برای تو مردم و محبتم حتی به اندازه یه زن معمولی...

راستی قبلش مگه چی بودم؟فرشته آسمون........

اصلا ببین خدا! من حال ندارم فلسفه بافی کنم که من از تو دور شدم یا تو از من.....من فقط خستم از  خسته بودن .....میخوام به اندازه ی چند سال قبل خوش خیال باشم.....میدونم...

خودم همون موقعها بود که تو رو صدا میکردم همش و ازت یه چیز می خواستم . آگاهی..........اما حالا با داشتن یا نداشتنش خیلی چیزها از من رفت ....خوش خیالی، شادی یه بی خبری، خواستن تکامل و صدا کردن تو....یاد تو رفت....نه....دیگه شبهاست که تو رو صدا نمیکنم....انگار که نباشی......دیگه ماه ها و سالهاست که وقتی میخوام بخوابم دعا نمیکنم.انگار که عبث باشه......خدای بد من!گوش کن : خستم از تو....به بیدادم برس....روحم مثل یه طفل تنها ....

 

من گیر کردم . انگار الان باید به مرحله بعدی رسید: شادی یه بعد از آگاهی! شادی بعد از زن شدن!

اما من رد نمیشم...

.......................

................................بازم گل نرگس.....اومد به خونه.......به کوچه اومده.......نعناع و پونه.

........بیا گل ریحون دارم......دیگه نوروز تو راهه......بیا رنگین کمون دارم..................بیا.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 0:14  توسط سمیرا  |